داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
شب دامن سياهش را بر فضاي كوچك ميگستراند و «سالار» را در اندوهي سنگين فرو ميبرد. آرزو ميكرد كسي او را نبيند تا بتواند در خلوت و تنهايي اشك بريزد تا شايد اندكي از درد جانكاهش بكاهد. اما او نميتوانست غم از دست دادن عزيزترين كساش را باور كند، او چگونه ميتوانست به خانه بازگردد و خبر مرگ مادر را براي كودكان بيگناهش بازگو كند و ...