داستانهای تخیلی داستانهای حیوانات
داستانهای تخیلی داستانهای حیوانات
خرگوش کوچولویی به نام «اسکیپی» با بردادرش در لانة زیرزمینی زندگی میکردند. یک روز اسکیپی متوجه شد که دیگر در لانهشان غذایی ندارند و برادرش از گرسنگی در حال گریه کردن است. او به سراغ دوستانش رفت تا غذایی بگیرد، اما هیچکس به او غذایی نداد. اسکیپی یک قارچ خشکیده پیدا کرد و با امید فراوان آن را در زمین کاشت. بعد از چند روز باران بارید و قارچ بزرگی از زمین بیرون آمد. اسکیپی برادر کوچکش را به همراه بقیة دوستانش به آنجا برد و همگی با شادی شروع به خوردن قارچ بزرگ کردند. داستان حاضر برای کودکان گروه سنی «ب» تهیه شده است.