داستانهای تخیلی
داستانهای تخیلی
روزی روباه حیلهگر، لکلک را به خانهاش دعوت کرد و ناهار خوشمزهای پخت. اما کاری کرد که لکلک نتواند از آن غذای خوشمزه بخورد. روباه غذا را وسط خانه و روی یک سینی سنگی ریخته بود و نوک لکلک موقع غذا خوردن به سنگ خورد و درد گرفت. روباه نیز به او خندید. لکلک همانجا تصمیم گرفت که روباه را به ناهار دعوت کند و بدجنسیاش را تلافی کند. لکلک برای ناهار یک مشت گندم برشته در یک شیشة تنگ ریخت و آن را وسط سفره گذاشت. روباه بیشتر از صد بار قصة روباه و لکلک را خوانده و شنیده بود و از این ماجرای تکراری خسته شده بود، به همین دلیل تصمیم گرفت که تلافی لکلک را به گونهای دیگری پاسخ دهد. این کتاب همراه با تصاویر برای گروه سنی «ب» و «ج» به نگارش درآمده است.