داستانهای تخیلی
داستانهای تخیلی
دختر کوچک و فقیری که همراه خانوادۀ عموی خویش زندگی میکند شبی در خواب میبیند برای شب عید، پیراهن زیبایی به تن دارد که مانندش هیچکجا وجود ندارد. روز بعد، یکی از دخترعموها، بیشتر برای تحقیر دخترک و تفریح خود و خواهرهایش، یکی از لباسهای کهنه و پارۀ خود را به او میدهد. دخترک، از داشتن آن لباس بسیار شاد شده و دخترعموها که دچار حسادت شدهاند، آن را تکهتکه و پاره میکنند. دختر تنها، در ابتدا ناراحت شده، اما پس از مدتی با تکه پارچههایی که در اختیار دارد، پیراهن را دوخته و کاری میکند که آن لباس بسیار زیبا جلوه میکند. کار پاره کردن لباس از سوی سه خواهر و دوخت مجدد آن به وسیلۀ دخترک، بارها و بارها تکرار میشود و هربار، نسبت به بار پیش، پیراهن زیباتر و زیباتر میشود. در مهمانی شب عید، دختر لباسی به تن دارد که زیباییاش، باعث تحیر همه شده و تمامی مهمانها از هنر و سلیقۀ او در دوخت لباس تعریف میکنند.