داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
آقای «نه» از میان کلمات روی زمین، چند کلمه را بیشتر دوست ندارد و دلش میخواهد صبح تا شب بگوید: «نرو!»، «نریز!»، «نکن!» «نده!» و مانند اینها. مثلا هربار که پسرش میخواهد برود کوچه تا بازی کند به او میگوید «نرو». او از همسرش خانم «بااحتیاط» و دخترش جدا زندگی میکند. تا اینکه روزی بعدازظهر در خانهشان به صدا درمیآید و بچهغولی به خانة آنها میآید تا با پسرش بازی کند. چون او همیشه میگفت «بازی نکن» طلسم این موضوع میکشند و بچهغول میگوید باید «آقای «نه» با او بازی کند و اگر هم در بازی برنده شد باید هردوی آنها را بخورد. خلاصه بچهغول برنده میشود و زمان خورده شدن آنها توسط غول میرسد. زنگ در به صدا درمیآید و خانم بااحتیاط با دخترش برای دیدن آنها میآیند، که اینجا یک مسابقه بین بچه غول و دختر میگذارند و دختر برنده میشود و غول هم آنجا را ترک میکند و همه به تربیت درست دختر پی میبرند.