داستانهای فارسی - قرن 14 نرجس خاتون (س) - داستان
داستانهای فارسی - قرن 14 نرجس خاتون (س) - داستان
ابرها با شکلهای گوناگون از جلوی دیدگانش عبور میکردند و چشمش به دو ابر سپید و بزرگی افتاد که مانند دو عاشق و شناور در آب، سرهایشان را در هم فرو برده بودند و باد، آنها را آرام به پیش میبرد. لبخند زیبایی بر لبش نشست. با خود گفت: آسمان نیز نشان از عشق و دلدادگی دارد... ابری به شکل تاجی نقرهای رنگ و بزرگ از راه رسید و او را به یاد آیات انجیلی انداخت که مادر برایش خوانده بود: بانویی که گویی آفتاب او را در آغوش کشیده، ماه در زیر پایش و بر سرش تاجی با ۱۲ ستاره فروزان بود.