جانبازان - ایران - خاطرات داستانهای فارسی - قرن 14 چترعنبری، فرشته، 1350
جانبازان - ایران - خاطرات داستانهای فارسی - قرن 14 چترعنبری، فرشته، 1350
بیشتر از هشت ساعت بود که چیزی نخورده بود. با این که با همه مراحل آشنا بود و میدانست که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد، ولی باز هم دلش آرام نمیشد. دست زینب را فشرد و لبخند زد. زینب کمک کرد تا لباسهایش را در بیاورد و لباس مخصوصی را که داده بودند، بپوشد. پرستار ریز نقشی که صدای بمی داشت و موهای شرابی بلندش از زیر مقنعه بیرون زده بود، به کمکشان آمد تا سریعتر لباسهایش را عوض کند...