داستانهای اجتماعی مهدکودک - داستان
داستانهای اجتماعی مهدکودک - داستان
"کیانا" و خانوادهاش باید به یک خانهی جدید در شهری جدید میرفتند، این خبر برای کیانا خیلی ناراحتکننده بود. چون نه تنها مدرسهاش را از دست میداد بلکه دوستان و همکلاسهایش را نیز دیگر نمیتوانست ببیند. مادر و پدر کیانا پس از جست و جوی فراوان موفق شدند، خانهای مناسب بیابند. چند روز بعد آنها به خانهی جدید نقلمکان کردند و مادر به کیانا کمک کرد تا وسایل اتاقش را بچیند. کیانا به پارک بازی نزدیک خانهشان رفت و با دوست جدیدی به نام "سوزی" آشنا شد و دریافت که در مدرسهی جدید با او همکلاس خواهد بود. آخر هفته "کتی" ـ از دوستان قدیمی کیانا ـ و خانوادهاش برای دیدن آنها به خانهشان آمدند. کیانا، سوزی و کتی را به یکدیگر معرفی کرد و آنها، سهتایی، مشغول بازی شدند. کیانا خانه، دوستان و مدرسهی جدیدش را خیلی دوست داشت. او با خود فکر کرد: "خانهی جدید داشتن آنقدرها هم بد نیست!".