داستانهای تخیلی کمیکها - داستان داستانهای ماجراجویانه
داستانهای تخیلی کمیکها - داستان داستانهای ماجراجویانه
کشاورز زحمتکشی به اسم "پورکی" مزرعهی بزرگی را اداره میکرد. در مزرعهی او حیواناتی مثل مرغ و اردک زندگی میکردند. صبح یکی از روزها در مرغداری، اردک زردرنگی تخم طلا میگذارد، او با خود میاندیشد که اگر مزرعهدار بفهمد که این تخم را او گذاشته است دیگر روی آرامش را نمیبیند به همین دلیل تخم را زیر پرهای اردک سیاه پر سر و صدایی به نام "دافی" میگذارد. خبر این حادثه بین مزرعهدارها پخش میشود و همه برای تماشای دافی و تخم طلا به مزرعه میآیند.کمی بعد "دافی" به وسیلهی افراد شروری دزدیده میشود. آنها او را مجبور میکنند تخم طلا بگذارد. سرانجام پلیس، "گزبانی"، "دافی" را نجات میدهد. اردک زردرنگ که در طول این مدت تخمهای خودش را پنهان کرده بود جای تخمهایش را به مزرعهدار نشان میدهد و شادی و خوشحالی بار دیگر به مزرعه برمیگردد. "پورکی" برای همیشه یاد میگیرد که اسرار خودش را با کسی درمیان نگذارد. دافی نیز متوجه میشود که هیچوقت دروغ نگوید تا دچار دردسر نشود.