داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
صبح روز عروسی، انگار همه زودتر از همیشه بیدار شدند. دادی نسرین میرود سراغ یخدان بزرگ و یک لوله از قرهقروتهای بابا بهرام را یواشکی بر میدارد. به من نگاه میکند، من چشمهایم را میبندم و حتی وقتی دستش را لای موهام میکند، پیشانیام را میبوسد، چشمهایم را باز نمیکنم. دوست دارم همانطور نازم کند، هنوز سنگینی نگاهش را حس میکنم.