داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
سایه جلوتر آمد که بوی عرق ماندهی قبای کرباس کهنهاش به شامهی همهشان رسید. غلام از شنیدن صدای نازک و خط و خش دار دیوی که کنارش ایستاده بود نگاه کرد، اما سرش را همچنان به سختی پایین نگه داشت. زن دستور داد: مرخص! غلام مطیعانه چند قدم عقب رفت و بدون این که سر برگرداند، قدری از آنها فاصله گرفت. نگاه وقیح دیو سراپای پوشیده زن را پی روزن و درزی باز از لای چادر وارسی کرد. میدانست که چشمهای پشت روبنده هم دارند او را برانداز میکنند. اولین بار نبود که برای امری پیاش فرستاده بودند، اما اولین بار بود که طرف حسابش یک زن از کار در میآمد.