خرسها - داستان داستانهای تخیلی
خرسها - داستان داستانهای تخیلی
"تدی" خرسه قرار است فرد ا به مدرسه برود. او در حین بازی از دوستانش میشنود که نمیتواند اسباببازی و شیرینی به مدرسه ببرد و ناراحت میشود. اما مادرش او را دلداری میدهد و میگوید من مطمئنم تو از مدرسه خوشت میآید. فردا صبح "تدی" با نگرانی به مدرسه میرود. اما او در مدرسه با دوستان زیادی آشنا میشود، نقاشی میکشد، و با خرسهای دیگر بازی میکند. خلاصه این که در مدرسه بسیار به او خوش میگذرد و درمییابد که مدرسه اصلا جای بدی نیست.