داستانهای تربیتی داستانهای حیوانات
داستانهای تربیتی داستانهای حیوانات
در یک آبگیر آرام و ساکت تعداد زیادی قورباغه با خوشی کنار هم زندگی میکردند. آنها هیچ مشکلی نداشتند تا این که یک روز صبح صدای تعدادی پرنده را شنیدند. قورباغهها که احساس خطر میکردند، از ترس خورده شدن تصمیم گرفتند برای مدتی از آبگیر دور شوند. اما در این بین "قورک" تصمیم گرفت با "ماتاماتا" ملاقات کرده و مشکل را با او درمیان بگذارد. ماتاماتا لاکپشت پیر و دنیا دیدهای بود که به جاهای بسیاری سفر کرده و کتابهای بسیاری خوانده بود. او پس از شنیدن ماجرا، علت آن همه سر و صدا را، که منبع آن تنها یک چکاوک بود، به قورک نشان داد و گفت که چکاوک به راحتی میتواند صدای پرندههای مختلف را تقلید کند. بدینترتیب قورک به اشتباه خانوادۀ بزرگ قورباغهها پی برد و آنها را از این امر آگاه کرد.