داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
پیرزن پارچه باف، دختری بسیار زیبا به اسم فرشته داشت. فرشته و مادرش در نهایت فقر و تنگدستی زندگی میکردند. چون زن های روستا پارچههای ظریف پیرزن را نمیخریدند و همیشه به دنبال خریدن پارچههای ضخیم بودند و میگفتند: پارچه هر چه ضخیمتر باشد، دوامش بیشتر است؛ به این جهت، هر چی فرشته به مادرش التماس کرد پارچه بافی را یادش بدهد، پیرزن زیر بار نمیرفت؛ اما فرشته هم حاضر نبود کوتاه بیاید. روزهایی که مادرش سفارشی از کسی گرفته بود و بافندگی میکرد، کنارش مینشست و چشم به دستش میدوخت تا ببیند چه کار میکند؛ اما مادر از این حرکت او ناراحت بود و...