داستانهای اجتماعی
داستانهای اجتماعی
در این کتابچه، حکایت دختری بازگو میشود که تنها یک آرزو داشت و آن هم این بود که یک میمون کوچک داشته باشد. بارها او و پدرش به باغوحش رفته بودند. رئیس باغوحش دوست پدرش بود. یکبار او با پدر به دفتر آتشخوار، یعنی صاحب همة حیوانات باغوحش رفتند، در آنجا بچهمیمونی مشغول خوردن نان بود. آتشخوار گفت که این میمون دوقلو بوده، اما آن یکی مرده و مادرشان نیز افسرده است و ما این بچهمیمون را در دفتر نگهداری میکنیم. بعد به دخترک پیشنهاد داد تا او را برای چند روزی به خانهشان ببرد. پدر هم موافقت کرد و هر سه ترک دوچرخة پدر نشستند تا به خانه بروند. بعد از آن اتفاقاتی رخ داد که در ادامة داستان بازگو شده است. داستان از زاویة اولشخص برای گروه سنی «ج» به نگارش درآمده است.