داستانهای اجتماعی داستانهای اخلاقی
داستانهای اجتماعی داستانهای اخلاقی
«عسل»، دختر مهرباني است كه به دليل شغل پدرش مجبور است از همكلاسيهايش جدا شده و به شهر ديگري برود. او در مدرسه جديد با دختري به نام «نيوشا» دوست ميشود. نيوشا از عسل خواستههاي نامعقولي دارد؛ براي مثال از او ميخواهد تا تكاليفش را انجام دهد؛ عسل كه از خواستههاي بيمورد نيوشا خسته شده، تمرين ميكند تا بتواند به او نه بگويد. اين اتفاق با خواندن يك نامه ارزشمند براي عسل رخ ميدهد...