داستانهای تربیتی داستانهای حیوانات
داستانهای تربیتی داستانهای حیوانات
مدت زمانی طولانی بود که "خالخالی" ـ آفتابپرست پیر ـ در آبگیر زندگی میکرد، اما حتی یک دوست هم نداشت و با کسی نیز حرف نمیزد. همه میگفتند که او بسیار بداخلاق است. تا این که یک روز بچه قورباغهها شروع به بازیگوشی کردند؛ وقتی خالخالی خواب بود، آنها دور او حلقه زدند و شروع به آواز خواندن کردند. اما خالخالی هیچ عکسالعملی نشان نداد. "قورک" وقتی دریافت آنها چه کار بدی کردهاند، تصمیم گرفت هر طور شده با خالخالی حرف بزند، اما هربار که سعی میکرد با او حرف بزند، فقط رنگ بدن خالخالی تغییر میکرد. قورک برای حل این مشکل با "ماتاماتا" مشورت کرد و به علت رفتار خالخالی پی برد. از آن پس آنها دوستان خوبی برای یکدیگر شدند.