داستانهای تخیلی داستانهای کودکان و نوجوانان
داستانهای تخیلی داستانهای کودکان و نوجوانان
در این داستان که به شکل مصور و رنگی است یک روز خورشید از پشت کوهها بیرون میآید و نخست پرندههای جنگل و در پی آن گلها را از خواب بیدار میکند .پس از آن اردک پر حنایی را که بر روی تخمهایش خوابیده از خواب بیدار میکند و میگوید :نگران تخمهایش نباشد ;زیرا او با گرمای خودش گرمشان میکند تا اردک بتواند دانهای برای خود فراهم سازد .سرانجام خورشید، خوشحال از دیدن آن همه زیباییها به طرف کوه روان میشود تا بخوابد در این هنگام ستاره کوچولویی به او میگوید که چیزهای زیبای دیگری هم هست ک خورشید هرگز نمیتواند ببیند و تنها ستاره کوچولو قادر به دیدن آنهاست .از جمله درخشش کرمهای شبتاب، و شکفتن غنچه گلهای زببا نیز شنیدن زیباترین نغمههای شبانه که همانا لالایی قشنگ مادران است که برای کودکان خود میخوانند .