داستانهای حیوانات
داستانهای حیوانات
فندقی یک خرگوش شهری بود. او تنها گیاهی را که می شناخت، گل مصنوعی بالکنش بود. فندقی گاهی ساقه های پلاستیکی را گاز می زد و خواب گل ها و گیاهان رنگارنگ و خوشمزه را می دید. یک روز، کبوتر نامه رسان برای فندقی نامه ای آورد. نامه از طرف دوستان فندقی در چمنزار بود که از او خواسته بودند به دیدنشان برود. فندقی سوار یک غاز وحشی شد و به چمنزار رفت. دوستان فندقی جشن بزرگی در چمنزار برپا کردند. فندقی از طبیعت خیلی لذت برد و به همین دلیل هنگام برگشتن غمگین بود. او بالکنش را هم دوست داشت. خرگوش های چمنزار از فندقی خواستند که دفعه ی بعد با آدم هایی که با آنها زندگی می کند به دیدنشان بیاید. به شرط آنکه آنجا را خراب نکنند.