داستانهای حیوانات
داستانهای حیوانات
در یک جنگل زیبا موشکوچولو با مادرش زندگی میکرد. یک روز مادرش او را به کنار رودخانه برد تا به او شنا کردن یاد بدهد. موش کوچولو از رفتن به داخل آب میترسید و با خود فکر میکرد که آیا میتواند مانند مادرش و همة موشهای دیگر شنا کردن را خوب یاد بگیرد. مادر موشکوچولو به داخل آب کمعمق کنار رودخانه رفت و موش کوچولو را صدا زد که بیاید داخل آب، موش کوچولو ابتدا ترسان و لرزان کمکم جلو آمد، سپس انگشتانش را به درون آب برد، کمی بعد احساس خوبی پیدا کرد و مشغول بازی در آب شد از آن روز به بعد، موش کوچولو هر روز همراه مادرش بود و برای تهیة غذا به جاهای تازهای میرفت و از این که روز به روز بزرگتر و داناتر میشد، خوشحال بود. کتابچة حاضر برای گروه سنی «ب» تهیه شده است.