داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
چوپان چاق، با قیافة تپل و بامزه، به همراه گلهاش در کوهستان داخل یک غار بزرگی زندگی میکرد. او کسی را در دنیا نداشت. خانوادة او 32 بز و 22 گوسفند به اضافة یک سگ به نام «ماست» بود. او گاهی حرف زشت از دهانش بیرون آمد و پیرترین بز او به رنگ نارنجی و به نام پرتقال بود. او دارای تفاهم و همحساسی با ماست و پرتقال بود. او سگش را دوست داشت، سگی که در نظر او نمونة یک سگ باوفای مردنی است. چوپان از روزی تعریف کرد که شبی چندین گرگ به در غار رسید و شروع به زوزهکشیدن کردند. ماست با تحریک چوپان مانند یک جنگجوی واقعی با غرور مقابل در غار ایستاد و زوزهای عجیب و غریب کشید. با شنیدن صدای زوزة ماست گوسفندها و بزها ساکت شدند و گرگها به تاخت از غار دور شدند.