داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
عمه «فخری»، که نام اصلی او «فخرالزمان» بود، بعد از این که برایش قلیانی گذاشتم، مثل همیشه گفت هیچکس مثل تو برایم قلیان چاق نمیکند. سپس شروع به تعریف از زندگی گذشتهاش کرد. عمه میگفت: آن زمان ما در خانة پدری، 12 خواهر و برادر بودیم. از زمانی که به یاد دارم مادرم در حال بچهدار شدن و بچهداری بود. به محض رسیدن من به سن بلوغ، مادربزرگم نغمة رسیدن وقت شوهر کردن من را در خانه سرداد. با پیدا شدن یک خواستگار، که از نظر بقیه وضع نسبتا خوبی داشت و نامش «قاسمخان» بود، بدون رضایت، همسر او شدم که با من 17 سال اختلاف سن داشت. من همسر دوم او بودم. او از «عصمت» همسر اول خود فرزندی نداشت و برای حفظ نسلش با من ازدواج کرده بود. با رفتن به خانة قاسمخان اتفاقهای تازهای برای وی رخ میدهد که ادامة داستان را تشکیل میدهد.