داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
مامان، خواب دیدم من و شما و علی اکبر رفتیم شهر بازی. داشتیم بازی میکردیم. خیلی هیجان داشت. بازیاش. خیلی خوش میگذشت. یه جوری بازی میکردیم که هیچ ترسی نداشتیم چیزی مون بشه. میدونی چرا مامان؟ بابا رو دیدم که اون پایین وایساده. می دونستیم اگر بیفتیم بابا مارو می گیره. با علی اکبر این رو امتحان کردیم. از کشتی پرنده خودمون رو هم انداختیم پایین...