داستانهای اجتماعی داستانهای مذهبی
داستانهای اجتماعی داستانهای مذهبی
«حسن» با پدر و مادرش به زیارت رفته بود. او هنگام بازی از شدت گرمی بسیار تشنه شد، پس با اشتیاق به طرف آب رفت، دستانش را میان آب سرد فرو برد و آنقدر سرگرم بازی با قطرههای آب شد که تشنگی را فراموش کرد. بعد از چند دقیقه بازی ناگهان احساس کرد که در کربلاست و ناگهان تمام وقایع را دید؛ او امام حسین و اسبش را مشاهده کرد و... ناگهان حاج آقا گفت: «پسرم، حسنجان، بلند شو» او کنار حوض افتاده بود. سپس آنها بلند شدند و همراه هم به سوی هیئت به راه افتادند و عزاداری کردند. هدف نگارنده از تالیف این کتاب آشنا کردن کودکان با عزاداریهای مذهبی و واقعۀ کربلاست.