داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
رمان «آینهای در برابر آینهات میگذارم»، داستان پسر جوانی است که به خاطر کار از امریکا به ایران میآید. او در خلال کار تصمیم میگیرد دنبال بهانهای باشد که مادرش را بعد از 25 سال به ایران بکشاند. بهانهای که هم مربوط به گذشته مادرش میشود و هم عاشق شدن خودش. در بخشی از اين رمان میخوانیم: «آش رشته نذری که آماده میشود، نهال و عطا، کاسههای تزئینشده با کشک و پیازداغ و نعنا و سیرداغ را به چند تا از همسایهها میدهند. نازنین، همراه شکوه و بهار، بساط عصرانه را به پیشنهاد هانیه، در همان گلخانه آماده میکنند. امیرعلی، زودتر از بقیه، به بهانه کمک کردن رفته. شکوه، با لبخندهای رضایتآمیز، کمکهايش را قبول میکند. صداقت و جوابهای به دور از چاپلوسی این مرد جوان، به دلش نشسته...».