داستانهای تخیلی
داستانهای تخیلی
در زمانهای قدیم، در کشوری بسیار دور، شاهی زندگی میکرد. او در کاخ پرشکوهش چیزهایی را که دوست میداشت جمع کرده بود و چیزی که بیش از همه دوست داشت، پنیر بود. بوی پنیرهای مرغوب در همهجا حس میشد. روزی همین بوی پنیر به دماغ یک موش خورد. او به دوستانش خبر داد و در یک چشم به هم زدن، از همهجای کشور موشها به سوی کاخ شاه روانه شدند و برای دستبرد زدن به پنیرهای شاه در کاخ ساکن شدند. شاه برای فراری دادن آنها به گفتهی مشاورانش از گربهها کمک گرفت. اما بعد از فرار موشها، گربهها جای آنها را گرفتند. شاه که از زندگی با گربهها راضی نبود اینبار برای فراری دادن آنها از سگها کمک گرفت. برای فراری دادن سگها از شیرها و برای فراری دادن شیرها نیز از فیلها یاری طلبید. سرانجام او که از دست فیلها به ستوه آمده بود بار دیگر موشها را به کاخ آورد تا فیلها را که بسیار از موش میترسیدند، فراری دهد. از آن پس، شاه پنیرهایش را با موشها شریک شد و موشها نیز روش درست پنیر خوردن را فراگرفتند.