داستانهای تخیلی
داستانهای تخیلی
بچه ميموني به نام «ميندي» همانند پدرش كه ناخداست به دريانوردي علاقه دارد. يك روز، ميندي با مادرش به خريد ميرود. آنها پس از انجام كارهاي روزانه به مطب دكتر مراجعه ميكنند تا ميندي معاينه ساليانهاش انجام شود. دكتر پس از معاينه به مادر ميندي ميگويد تا او را فردا صبح براي تزريق واكسن به مطب بازگرداند. ميندي كه از آمپول ميترسد با پدرش صحبت ميكند و پدر او را با قايق خود به يك سفر هيجانانگيز در دنياي ويتامينها و داروها ميفرستد و... .