داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
"زیبا "که قصد دارد با "شهریار "ازدواج کند، قبل از ازدواج رسمی، از شهریار حامله میشود ;اما آن دو هیچ وقت با هم ازدواج نمیکنند، شهریار زیبا را رها کرده و برای ادامه تحصیل به خارج از ایران میرود .زیبا نیز برای حفظ آبرو خانه پدریاش را رها کرده و به یکی از مناطق جنوب شهر رفته و خانهای اجاره میکند و با کار کردن و فرش بافی، روزگار میگذراند، تا این که "حورا "به دنیا میآید .زیبا بر اثر ذاتالریه در میگذرد و قبل از مرگش نامهای به شهریار مینویسد و از او میخواهد که مراقبت از حورا را بر عهده بگیرد .شهریار به تهران برمیگردد و از حورا چند سالی مراقبت میکند ;اما شهریار نیز بر اثر سرطان در میگذرد و حورا را به دوستش "احمد "میسپارد و ....