داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
از همان دوران کودکی، هر کسی که من رو برای اولین بار میدید میگفت مگه می شه یه بچه این قدر به عموش شباهت داشته باشه؟ کاوه خیلی به جهانگیر شبیهه. دایه میگفت: کاوه هم از نظر ظاهری و هم اخلاقی به جهانگیر شبیهه. درست مثل خودش غد بود و یک دنده. قد بلند و چهارشانه با همان چشمان مشکی و نگاه نافذ؛ و من موقع شنیدن این حرفها، اخمهای مادرم رو میدیدم که در هم کشیده می شد. از عمو جهانگیر چیز زیادی به خاطر نمیآورم فقط تصویر کمرنگی از عمو با لباس محلی و دختر زیبای شهری که وقتی همراهش به روستا میآمد، دسته دسته از همسایهها به بهانههای مختلفی برای دیدنش به خانه دایه میآمدند و نگاههای پر از تمجید و تحسین ایشان به روی این عروس شهری زیبا و خیره میماند.