داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
خانمجان میخواهد برای فرزندش «میرزا ابوتراب» عروس تازه بیاورد. آنها مشغول آوردن جهیزیة «ماهمنظر» بودند و «دلنواز»، دختر میرزا پا به پای خانمجان همة حرکات را زیر نظر داشت. وسایل اتاق مادرش را جابهجا میکردند و جهیزة ماهمنظر جای آن را میگرفت. «زبیده»، خدمتکاری بود که به مادرش خیلی نزدیک بود و او را دوست داشت، و حالا «مروارید» و «جواهر» از طرف ماهمنظر مشغول چیدن وسایل جدید بودند. بعد از جابهجا شدن وسایل، خانمجان به میرزا پیشنهاد داد تا دلنواز را از آنجا دور کنند، شب عروسی بیتابی او باعث شد به دستور خانمجان، مشهدی «اسدالله»، همسر زبیده او را به خانة داییاش «عزیزالله خان» ببرد. این موضوع اتفاقاتی را به دنبال داشت که در ادامة داستان بازگو شده است.