داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
بهار نفسهای آخرش را میکشید و خرداد بیرمق در آغوش تیر فرو رفته بود. غروب آخرین روز بهار بود و روز رو به زوال میرفت و ابرهای تیره راه نفس خورشید را میبستند. آسمان لباس سرخش را از تن درآورده، جامه سیاه شب را میپوشید. من بالای پل چوبی ایستاده بودم و از میان نیزارهایی که قامتشان تا دو سه متر میرسید و اطراف رودخانه را فرا گرفته بودند، به ناله امواج و کمر پر پیچ رودخانه که میان نیزارها گم میشد، مینگریستم. شاید اگر پیش از این، آنجا بودم از دیدن چنین منظرهای به وجد میآمدم ولی اکنون گره کوری بودم بر نقش قالیای که زمین و آسمان و همه چیز در آن زیبا بود! قطره اشکی آرام و بیصدا از گوشه 1 چشمانم چکید، نگاه خیسم روی امواج رودخانه چرخید.