داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
"سهراب" جوان برای مراسم روستای همسایه راهی آن دیار میشود تا در جشن پانزده آبان و انتخاب "عروس دهکده" شرکت کند. رسم است که هر سال جوانی که از همه نیرومندتر است دختر مورد علاقهی خویش را در این روز به همه معرفی کرده و با وی ازدواج کند. این زوج سمبل برکت و خیر در طول یک سال آینده برای روستا و مردمانش محسوب میشوند. این بار قرعه بهنام جهانگیر، پسر کدخدا، افتاده و او "نگار" را به عنوان همسر انتخاب و معرفی میکند. برخلاف رسم، نگار از ازدواج سر باز زده و همه را عیله خود و خانوادهاش میشوراند. جهانگیر که غرورش جریحهدار شده، همراه پدر خویش تصمیم میگیرد با زدن انگ و تهمت به نگار معصوم و پسر همسایه، مردم را علیه آنها بشوراند. سهراب با کنجکاوی تمام در روستا میماند تا از سرانجام ماجرا آگاه شود و در این میان ناخواسته پایش به ماجرا باز میشود. او به کمک رستم و نگار میشتابد و درمییابد که چندی پیش دوست شهری جهانگیر باعث اتفاقهایی شده که نتیجهی آن مرگ برادر نگار بوده است. هیچ شخصی به جز دخترک و جهانگیر از این موضوع باخبر نبوده و همین مساله علت سر باز زدن نگار از وصلت با جهانگیر است. سرانجام جهانگیر مجبور به عذرخواهی شده و مساله به خوشی حل میشود. اما سهراب به عشق نگار گرفتار آمده و در بازگشت به روستای خویش از مادر میخواهد تا به خواستگاری دختر برود. مادر پس از ملاقات با مادر نگار متوجه میشود آنها خانوادهی برادر وی هستند که سال پیش درگذشته است. برادر سالها پیش با دختری ازدواج کرده به همین دلیل مورد خشم خانواده قرار گرفته و مجبور به مهاجرت از روستای خویش شده و سالها بعد در غربت درمیگذرد. مادر و خالهی سهراب با شرم بسیار از خانوادهی برادر عذر خواسته و مراسم ازدواج دو جوان را برگزار میکنند.