داستانهای حیوانات
داستانهای حیوانات
در یک جنگل سرسبز و در نزدیکی دهکدهای زیبا روباهی زندگی میکرد. او بسیار گرسنه بود و آرزو میکرد میتوانست مرغ و خروسهای دهکده را بگیرد و بخورد، اما از ترس سگهای نگهبان جرات این کار را نداشت. تا اینکه یک روز فکری به ذهنش رسید و به سوی دهکده به راه افتاد. او توانست با حقهای، خروس و مرغ کاکلی و جوجههایش را به قصد سفر و دیدن دنیا با خود همراه سازد. اما در راه نخست جوجهها و سپس مرغ کاملی را خورد. اما خروس با زیرکی کاری کرد که سب کنده شدن دم روباه شد و او را فراری داد.