داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14 عشق - مطالبگونهگون
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14 عشق - مطالبگونهگون
همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود. نوبت به او رسید. از او پرسیدند: دوست داری روی زمین چه کاره شوی؟ گفت: میخواهم به دیگران یاد بدهم. پذیرفته شد. چشمانش را بست. باز کرد. دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. با خود گفت: حتما اشتباهی رخ داده. من که این را نخواسته بودم. سالها گذشت. روزی داغی اره را روی کمر خود حس کرد. با خود گفت: و این چنین عمر به پایان رسید و من بهره خود را از زندگی نگرفتم. با فریادی غمبار سقوط کرد. با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد، به هوش آمد. حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود. داستان بالا یکی از داستانهای کوتاه و آموزنده کتابچه است که با موضوعات عاشقانه، اجتماعی، اخلاقی و... به طبع رسیدهاند.