داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
"شمس" از کودکی به نامهای مختلف در خانه و مدرسه خوانده میشد و ماندگارترین آنها "سنجاققفلی" بود که برادرش، جلال، بر وی نهاده بود. هرچه شمس بزرگتر میشد و روابط بیشتری با افراد مختلف برقرار میکرد، صاحب نامهای بیشتری میگردید. او که بچۀ ناآرام و تخسی بود، در مدرسه هم مانند خانه، دردسرهای بسیاری میآفرید و تقریبا هربار هم به خاطر آنها به سختی تنبیه میشد. روزی که مدرسهای، در نزدیکی محل تحصیل وی افتتاح شد، سی نفر از ناآرامترینهای این مدرسه به آنجا منتقل شدند. شمس در آن مدرسه هم خیلی سریع، خویش را به همه، معلم و محصل، به عنوان دانشآموزی شلوغ معرفی کرده و پس از تنبیهی شدید، ناظم مدرسه نام "بزمجه" را بر وی نهاد. کتاب پیش رو، مجموعهای از شش داستان کوتاه با نام زمزمۀ محبت؛ پل پیروزی؛ چاقوی دستهصدف؛ دست سبک و دست سنگین؛ آنچه در باران گذشت؛ و صدای قلب غدد، است که تمامی آنها از خاطرات کودکی و جوانی نگارنده الهام گرفته شدهاند.