افسانههای عامه داستاننویسی داستانهای تخیلی
افسانههای عامه داستاننویسی داستانهای تخیلی
روزي روزگاري پسري به نام «جك» در كلبهاي نقلي وسط يك روستاي دلگير و غمانگيز زندگي ميكرد. او هميشه رؤيا ميديد كه يك روزي گنج پيدا ميكند و ثروتمند ميشود. جك از دار دنيا فقط يك گاو دارد كه از بخت بد ديگر شير نميدهد به همين دليل جك گاو را به روستا ميبرد كه بفروشد. در روستا جك گاوش را با پنج لوبيا عوض ميكند. جك به اين لوبياها ميگويد: «لوبياي سحرآميز»؛ او سعي دارد بفهمد لوبياي سحرآميز چگونه كار ميكند و ... .