داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
در طول وعرض اتاق قدم میزد و آه میکشید. بارانی مشکی بلندش را پوشید و بدون چتر از خانه بیرون زد. فردا روز رفتنش بود زیبا تبسمی کرد و نگاهی به آسمان انداخت آسمان پر ستاره و مهتابی بود. شهابی در آن میدرخشید نگاه زیبا لحظهای به صورت مشتاق امیر ثابت ماند تا آن شب چنان خنده شادی از زیبا ندیدهبود با این خنده اشک به چشم هر دو نشست و شروع به قدم زدن در کنار هم کردند. زیبا گفت حالا باید به تو حقیقتی را بگویم تو فرزند عشق من مهرداد هستی...