داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
روی تخت ولو شدم. قیافهاش، از جلوی چشمانم دور نمیشد! نگاهم به مبل افتاد، دیدمش! به آینه خیره شدم، مرا میپایید. صورتم چرخید لبه تخت نشسته بود. گر گرفته بودم! احساس خفگی میکردم چند بار نفس عمیقی کشیدم. تأثیر نداشت. لباسهایم را کندم و رفتم حمام و چهار زانو نشستم زیر دوش آب. کمی آرام شدم.