داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
داخل کوچه میدوید و به سمت خانهشان میرفت. نزدیک خانهپایش به سنگی خورد و افتاد زمین. بغض گلویش همانجا شکست و با صدای بلند گریه را سر داد. اشکهایش تند سرازیر میشد مثل نوزادی که آغوش مادر را طلب میکرد. بلند میگریست. گریه جانسوز بود و دل هر کسی را به درد میآورد. دلش برای دانیال میسوخت و با صدای بلند ضجه میزد.