داستانهای روسی - قرن 20م.
داستانهای روسی - قرن 20م.
سرجوخه «تانابای باکاسف» پس از مدتها خدمت در جبهههای شرق و غرب، وقتی ارتش «کوانتون» تسلیم شده، از خدمت مرخص گشته است. تمام مدت ششسال جنگ در جبهههای مختلف خدمت کرده و صدمات زیادی دیده است و اینک به خانه بازگشته است. او ابتدا به شغل آهنگری، سپس اسبچرانی روی میآورد و با همسرش در درة «ساری ائوس» ساکن میشوند. آنها سه فرزند دارند. تانابای در پی ماجراهایی صاحب اسبی جوان به نام «گولساری» میشود. آن دو تمام جوانیها و لحظات زندگی را با هم میگذرانند. هر دو جوان و چالاک هستند و سربالایی «آلکساندروف» را با نیرومندی و سرعت طی میکنند. سالها گذشته است و تانابای و گولساری هر دو پیر شدهاند، در آخرین بار با هم بودن، تانابای هنگامی که به دیدن پسرش در دهکدهای دیگر میرود، به علت فرار از بیحرمتی عروسش، بیموقع راهی بازگشت به خانه میشود. در نیمههای راه گولساری آخرین نفسهای خود را میکشد و تانابای با علم به این ماجرا، خاطرات خود را از با هم بودن و جوانیها را مرور میکند.