داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
راوی در این داستان، با خود واگویه میکند و رازی از آفرینشی را در میان میگذارد .او میگوید" :امیدی، همراه من با گامهای من بود .به پایین فرود آمدند، به تن زمین چسبیدند .جهتی را به خود گرفتند .تقریبا همه خطوط را در بر داشتند، مستقیم، منحنی، شکسته، کج و حرکت به طور دایمی تغییر مییافت . ولی مقصد معین بود، رسیدن به ایستگاه بعدی...گامها حرکت بطئی داشتند .به سوی نقطه و مکان دیگر میبایست شتافت .چرا اینجا منزلگه مقصود نبود؟ ... من هیچ جا نبودم و هیچ نمینگریستم، هیچ حسی نبود، گویی خلا احاطه کرده بود، بی حسی، بیوزنی فراگیر بود، بعد، حجم و تفاوتها بیمعنا بود .زمان و مکان معنایی نداشتند، حرکت نبود، یکسانی بود و ایستایی باور ."!