داستانهای نوجوانان فارسی - قرن 14
داستانهای نوجوانان فارسی - قرن 14
پدربزرگ «گيسو» سنگهاي قيمتي مثل فيروزه ميفروخت. روزي مردي عجيب به كلبه آنها ميآيد اما بيهيچ حرفي از آنجا ميرود. گيسو به دنبال مرد ميرود و در راه «ماهرخ» دوستش را ميبيند و مرد از ديدگان گيسو دور ميشود. ماهرخ و گيسو به دشت ميروند تا بنفشه بچينند، اما در اوج ناباوري ميبينند كه هيچ بنفشهاي وجود ندارد، آنها به جنگل ميروند تا شايد در آنجا بنفشه بيابند كه گيسو متوجه مرد عجيب ميشود كه يك كولهپشتي پر از بنفشه را با خود حمل ميكند. آنها او را تعقيب ميكنند تا از راز آن مرد سر در بياورند ...