داستانهای تخیلی داستانهای کودکان و نوجوانان
داستانهای تخیلی داستانهای کودکان و نوجوانان
در روزگاران قديم در دهكدهاي زيبا پيرمرد تهيدستي زندگي ميكرد، او براي كسب روزي خود هر صبح به بيرون دهكده ميرفت و هيزم جمع ميكرد و براي فروش به شهر ميبرد. يك روز كه پيرمرد به بيرون از دهكده رفته بود خرگوشي را اسير در دام يك شكارچي ميبيند. او خرگوش را نجات ميدهد. خرگوش براي تشكر از پيرمرد او را به لانهاش ميبرد و به او هديهاي ميدهد كه زندگياش را تغيير ميدهد.