داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
داستانهای کوتاه فارسی - قرن 14
احساس عجیبی دارم. تا به حال این حس را تجربه نکرده بودم. ناخواسته از جایم بلند شدم و او را محکم در آغوش گرفتم. انگار سال هاست از مادرم دور بودم. عطر تنش مانند بهشت، مشامم را نوازش میداد، مثل این که گلهای رنگارنگ پیراهنش را از کنار رود روان چیده و در دامن او گذاشته بودند. بغضی گلویم را فشرد. میخواستم فریاد بزنم و بگویم مادر دوستت دارم. با سکوتش همراهیام کرد. وقتی آرام شدم و آغوشش را رها کردم، همه با تعجب نگاهم میکردند. خالد با حس شوخ طبعی که داشت، رو به مادرم کرد و گفت: مثل اینکه دیشب خواب جدایی دیده و حالا فکر می کنه شاهزاده با اسب سفیدش پشت دروازهی خونه منتظر خانومه.