داستانهای کودکان و نوجوانان
داستانهای کودکان و نوجوانان
دو عدد 5 با یکدیگر در خانهای زندگی میکردند. یکی از آنها با خودکار و دیگری با مداد نوشته شده بود. 5 خودکاری همیشه مشغول کتاب خواندن بود. اما 5 مدادی علاوه بر خواندن کتاب کارهایی مثل ورزش کردن، آشپزی کردن، تمیز کردن خانه و آواز خواندن را نیز انجام میداد. او همچنین به وظیفهی 5 بودنش در کتابها، کنار عددها و در محاسبات بازار عمل میکرد. اما 5 خودکاری با انجام این کارها موافق نبود و به همین علت 5 مدادی را موجودی بیمار میدانست. 5 خودکاری در فکر کاری بزرگ بود تا دنیا را تغییر دهد. او برای عملی کردن این کار اول از خود شروع کرد، به همین علت تصمیم گرفت تا به جای یک 5 یک قلب باشد و از دنیای اعداد به طبیعت برود. اما تلاشش بیفایده بود. یک روز صبح 5 مدادی را مشغول کاشتن دانهای در باغچه دید و شروع به سرزنش او کرد. 5 مدادی در جواب گفت: "فرداها هیچوقت نمیآیند و همیشه فقط امروز است". در این هنگام آسمان شروع به باریدن کرد و تمام رنگ 5 مدادی را شست و او از روی زمین محو شد. چند روز بعد وقتی 5 خودکاری پشت پنجره آمد چشمش به باغچه افتاد و خشکش زد. در باغچه بوتهای تازه روییده بود که برگهایی به شکل قلب داشت. 5 خودکاری گفت: "خدای من... این برگها چقدر شبیه 5 مدادیاند". داستان به دو زبان فارسی و انگلیسی به چاپ رسیده است.