داستانهای فرانسه - قرن 20م.
داستانهای فرانسه - قرن 20م.
جواني نزديكبين هر روز از كنار قلعه عبور ميكرد. تمثال ژاندارك به يارياش ميآمد. زن زيباي زراندود، نيزه شعلهورش را به اهتزاز درميآورد و راه قلعه را به او نشان ميداد. با تعقيب نشان طلايي، او ميتوانست به مقصد برسد؛ تا آن روز كذايي كه در صبح زود هيچكس در ميدان نبود؛ نه مجسمهاي و نه حتي ردي از قلعه. مه، همه جا را فرا گرفته بود و... .