داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
باغ طویل را تا سر خیابان طی کردیم. درختچهها، سر در سر هم کرده و انگار چیزی را در گوش یکدیگر نجوا میکردند. گوشه گوشهی کوچه از سبزه فرش شده بود. آن قدر جذب طراوت آن جا بودم که فقط از خدا میخواستم مرا جایی همین حوالی سکنی دهد. روحم، تشنه حضور در طبیعت و سکوتش بود. با هم قدم بر میداشتیم اما نمیدانستیم به کجا؟ شهری آرام، ساکت و کم جمعیت به نظر میرسید. چشمان حقیقت بینمان همه جا را جستجو میکرد تا شرایط را بی کم و کاست در یابد. آرزو داشتم به طرفهالعینی، همه چیز مهیای زندگی شود، ولی از خواسته دل من تا هدف، فرسنگها راه بود.