داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
راوی این داستان کوتاه شخصیتی است که به رغم مطالعات وسیع جایی به حساب نمیآید و از همه بدتر، وقتی میبیند روان پزشکی که به تازگی به شهر آمده و کارش بالا گرفته سخت دچار عقده و انتقام میشود. او با خود میگوید: ".... من که سوسیالیزم با اون طمطراقش نتونست روح توده گریز من رو ارضا کنه، من که ژان پل سارتر و رنه لافراژ و مارکس و حتی همین هایدگر و هم پالکیهاش صبحانه روحم نمیشن چطوری بشینم ببینم یه نفر اومده تو شهر به اسم روان شناس یا چه میدانم روانپزشک و این جور چیزها مردم بدبخت و کارگر پیشه شهر من رو سر و کیسه کنه بعدش هم به ریش همه بخنده که تو این شهر نفس کش نبود...".