داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
«شهاب» که پسر زرنگ و باهوش بود بر اثر یک اتفاق، دیگر نمیتواند موفقیتهای گذشته خود را در تحصیل تکرار کند و کارهای عجیبی میکند. به همین دلیل پدرش، که از دست او و کارهایش خسته شده است، وی را به دارالتادیب میبرد. پس از مدتی، شهاب از دارالتادیب فرار میکند و به سراغ خانوادهاش میرود؛ اما مادر او را از خود میراند. شهاب مخفیانه نامهای را در صندوقچه خواهرش «شادی» میگذارد. شادی با خواندن نامه متوجه میشود که پدرش درباره شهاب به او دروغ گفته است بنابراین تصمیم میگیرد تا پدرش را بدنام کند، با این تصمیم شادی جان خود را از دست میدهد. شهاب نیز به تهران میآید و در یک خیاطی مشغول به کار میشود. بر اثر اتفاقاتی شهاب نزد شخصی با نام «سید صادق» زندگی جدیدی را شروع میکند، درس میخواند و برای ادامه تحصیل به آمریکا میرود و در رشته چشمپزشکی تخصص خود را میگیرد و به ایران بازمیگردد. این امر مسیر زندگی وی را تغییر میدهد.