داستانهای فارسی - قرن 14
داستانهای فارسی - قرن 14
چه غریبانه اینجا تنهایم و یک نفری هم نیست که مرا دلداری دهد. کسی نیست که همراه من برای آن مرد تنها و غریب اشک بریزد! حال من و او چه تأسف برانگیز است! دلم فریاد زدن میخواهد! دلم ناله و شیون میخواهد! دلم یک عزاداری جانانه میخواهد! بغض گلو نفسم را تنگ میکند و برای ذرهای هوا تقلا میکنم و زانوهایم تا میشوند و سقوط میکنم. میدانم که الآن زمان بی هوشی و به خواب رفتن نیست! میدانم اگر من هم در خاکسپاریاش نباشم، دیگر کسی نیست که برایش داد بزند، شیون کند، به سر و صورت و پاهایش چنگ بزند و تا صبح کنارش بنشیند و جزئی از قرآن را تمام کند.